تبليغاتX
جسم و جان
 

(پرده اول)

 

در بخارهای شیرگون صبح

پشت این مه غلیظ

آدمی فتاده ست بر زمین

...

نخ کشیده می شود

گردنش بلند می شود

تیک تاک

             تیک تاک

انفجار

خودکشی دو سویه بود

از زمین

از آسمان

 

(پرده دوم)

 

زیر طاق ظهر

زیر آتشین گداخته

                      تیرهای  آفتاب

آدمیت آب می شود

مادران در آسمان

کودکان به انتظارشان

در نظاره

             در غروب

قطره قطره عشق، صبر

آب می شود

 

(پرده سوم)

 

شب که شد

مه زنو فرو نشست

دست ها بلند شد

همهمه

تا سحر کشیده شد

واپسین نگاه خیره

پشت  پرده مات شد

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:39 توسط بهناز |


 

این روزها تمام چیزهایی که می بینم و می شنوم برایم یاد آور فیلم سالو ساخته ی پازولینی ست،فیلمی هولناک و كوبنده در نقد فاشيسم است و حماقت نهفته در اين نظام فكري را هم جهت و در راستاي انديشه ماركي دوساد تعريف مي‌كند پازوليني با نگاه ماركسيستي خويش، همواره مي‌كوشد منجلاب زندگي مدرن و تبعات نظام سرمايه را به جهانيان گوشزد کند. سالو با يك مقدمه و سه اپيزود روايت مي‌شود. اين سه اپيزود عبارتند از حلقه ی شهوت،حلقه ی مدفوع و حلقه ی خون.در مقدمه، پازوليني با در كنار هم قرار دادن چهار مهره قدرت در جهان معاصر، يعني يك رئيس‌جمهور، يك اسقف، يك دوك و يك دادستان (يا ارباب) كه همگي فاشيست هستند روايت را آغاز مي‌كند. اين چهار نفر 9 دختر و 9 پسر سالم را براي سپري كردن يك دوره 120 روزه شكنجه‌هاي روحي، جنسي و بدني انتخاب و به يك ويلاي دورافتاده در جمهوري سالو منتقل مي‌كنند. اين چهر نفر يا به عبارتي چهار قدرت عاملي هستند كه پازوليني به واسطه آنها به انتقاد از جمهوري در مقابل سوسياليسم، مذهب در مقابل تفكر لائيك، فئوداليسم در مقابل عدم مالكيت خصوصي در تفكر ماركس و نظام سلطه و سرمايه در مقابل تكثر آراي سوسياليستي (كه البته در تئوري ارزشمند است) مي‌پردازد و بي‌مهابا و جسورانه به آنها مي‌تازد. اين چهار قدرت اكنون، فاشيسم را ابزار ادامه حركت خويش قرار مي‌دهند و درصدد هستند با اتكا به ايدئولوژي نژادپرستانه خود قوي‌ترين انسانها را در يك آزمايش 120 روزه گزينش كنند؛ اما در كنار اين رويكرد ظاهري همه نافذين قدرت و عاملين حكميت بيمار و ساديست توصيف مي‌گردند. همه اين چهار نفر، همجنس‌گرا و منحرف هستند و اين گزينش زجرآور را مستمسك بهره‌جوييهاي رواني خويش قرار مي‌دهند. در فيلم بارها به لذت ايشان از اعمال فعلگي و شكنجه جوانان اسير شده در سالو تاكيد مي‌شود.

از طرفي، فاشيستها حقوق شهروندي را ناديده مي‌انگارند و آن را به عنوان اصل اول مكتب خويش با تقديس ارعاب و خشونت به جلو هدايت مي‌كنند. در جاي‌جاي سالو، تنها چيزي كه حرمتي ندارد حقوق فردي و اجتماعي انسان است و قلاده بستن به جوانهاي اسير شده در سالو مويد اين مطلب است. فاشيسم به جاي حقوق فردي و اجتماعي در يك بافت زنده شهري، نوعي حيات توده‌اي بدون دخالت اموري همچون مجلس و سنا و تصميم جمعي كه البته همه اينها از اصول اوليه سوسياليسم و شايد جمهوري هستند را در نظر مي‌گيرد و هر تصميمي كه از يك توتاليتر سر مي‌زند تصميم قطعي خواهد بود. كسي نظريات فاشيستي را وتو نمي كند و هيچ گروهي وجود ندارد كه مشروعيت حاكم اين مكتب را زير سوال ببرد. در سالو، بوي انتقاد از فاشيسم به تندي مشام را قلقلك مي‌دهد و البته در اينجا پديده آنارشيسم نيز خالي از توفيق نيست. مساله خلق در خدمت قدرت و ايدئولوژي، چيزي است كه در سالو مورد وهن قرار مي‌گيرد و به تندي از آن ايراد گرفته مي‌شود. اينكه جمعي كثير براي عده‌اي قليل جانفشاني كنند و تا حد ابزار براي ايشان نزول بيابند. پازوليني در سالو، با تكيه بر انديشه ماركسيستي خويش فاشيسم را جراحي كرده و زير تيغ مي‌برد و همان بلايي را بر سر آن مي‌آورد كه حاكمين سالو بر سر چشم يا پوست سر جوانان اسير شده مي‌آورند.

سكانس پاياني، به همان اندازه كه ناراحت‌كننده و آزاردهنده است تفكر برانگيز نيز هست و حجت پازوليني را در ابراز انتقاد تند و تيزش تمام‌ مي‌كند. در اين سكانس، جوانان ياغي سالو با وحشيانه‌ترين روشها شكنجه و قتل عام مي‌شوند و چهار حاكم فاشيست اين امر را هدايت مي‌نمايند. آنها يكي‌يكي از پنجره به منظره شكنجه مرتدين مي‌نگرند و هردم كه يكي از آنها از پنجره نظاره‌گر است، سه حاكم ديگر مشغول آزار و شكنجه ياغيان هستند. در اينجا، پازوليني مذهب، جمهوري، فئوداليسم و توتاليريته را تنها ناظر اعمال خشونت معرفي مي‌كند و اينكه اين مقوله‌ها نه تنها از اين موضوع پيشگيري نمي‌كنند بلكه به نوعي آن را مشروع و قانونمند مي‌دانند. اين است آنچه پازوليني در سالو بيان مي‌كند، حكومت ارعاب با استفاده از قانون، ثروت و عقيده براي حفظ و نگهداري قدرت و منافع. سالو فيلمي كوبنده است. يك يادآوري خشن از آنچه در جهان امروز مي‌گذرد و هنوز در جريان است. گوشه و كنار اين دنيا، به نوعي گوشه‌اي از جمهوري سالو است. حال خودتان قضاوت کنید...

 

 

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:31 توسط بهناز |


 

کناره گیری و سکوت  جرمی افزونتر از جنایت دارد آنگاه که هر حق انتخاب برابر یک زندگی ست و هر صدا و نوشته پاسخش گلوله،حال و روز غریبی ست وقتی آسفالت های خیابان خون می نوشند و من همراه صبحانه خون بالا می آورم.تصور زندگی چه سبز چه سفید چه سیاه منم،من تصویر زنده ای ام از این تلاش هر روزه ، مشت  من نشانه ی آزادی های پنهان من است ، آن گاه که باز شد ، باز می یابیش.سبک سنگین که می کنم سنگین می شوم مانند زن حامله ای که نتیجه ی زایمان زود رسش کودک عقب افتاده ای خواهد بود که با تمام معلولیتش به سبک شدنم ارجح است.رفتنم پیش رویت است و من تا آخر دنیا با تو خواهم بود هرچند که کنار جسم من دیگر جایت نیست آخر  تو را به بهشت نشانی نیست نگران من نباش من نیز هرگز  به بهشت نخواهم رسید خوشبختانه خدا  زودتر از من  در گذشته و در آنجا دیگر جایی حتی به کوچکی من نخواهد بود اما روح من در این جهنم مداوم با توست.

پیروزی بر ترس از مرگ بیش از مردن وقت می برد، در آن هنگام که در صرف کردن فعل زندگی به مشکل بر خورده اند و ساده ترین کار حذف سوم شخص جمع و مفرد است ،( " آی آدم ها " دستور زبان هم نابود شد) در نتیجه راه حل، بعد از مرگ اندیشیدن است اگر جایی باشد ، اگر نباشد هم فکر کردن قبل و بعد به چه کار می آید؟

 

یکی بود هیچکس نبود

.

.

.

یکی بود  همه بودن
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:4 توسط بهناز |


 

۱ 

چاردیواری بلند

به سینه ی آسمان نشسته

کبود

چشمانم پی در می گردند

روزنی ، پنجره ای

در به در

           در

               در

نمی یابم...

تا سوز سوز شدن گردنم

تا قلب آسمان

دیوار رفته است.

 

 

 ۲

لزوم کلمات در سخن گفتن من است

و لزوم بود من ،

بودن تو...

آسوده ترینم

 آن گاه که ریزش انگشتانت

از تار تار گیسوانم

چکید

تا روی گو نه هایم

به سان تندی هجوم دست هایی

که چون بر تن می نشستند

شکل نوازش به خود می گرفتند

آزاده ترینم

چرا که سرود زندگی را از لب های تو چشیدم

پنهانی...

 

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 19:23 توسط بهناز |


 

نور قرمز مثل آفتاب سر ظهر می پاشد

پرده به پرده از هم می درانیم

لَخت ،لخت به قلاب سلاخیت می آویزانیم

بند به بند ، به بندم می کشی-

زخم هایم را به دهان ببر

مثل کودکی که پستان را

بگذار طعم تنم در دهانت ، گس بنشیند

شاید که تو از من رنگ بگیری

با توام

آی،

نور سفید بتابان

شهادت من سرخ نیست

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 18:18 توسط بهناز |


 

در آستانه ی دردی کهنه

به انتظار نشسته ام،

می نشانم تو را

کنار یک تصمیم قدیمی

روبروی یک آینه ی قدی

و باز می گویمت

این صبر است که می فرسایدم

سرزنش مکن مرا

سخن از شعله است ...

سایش تن ها مان

و جرقه...

اینک این آتش تمامی مرا به بر کشیده است

رقص با حریق

نفس به نفس

دو قدم به عقب

چرخش  و چرخش  و چرخش...

اینجا آخر دنیاست
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:0 توسط بهناز |


 

بعد از ظهر سگی

خواب نیم روز

 

- در هزار توی رویاها محاط شده ام

شبح های سرگردانی

 می گردند

دور سرم

 

دیوار

 

ضربه

        ضربه

 

نشانه ی اشتباه

تفنگ شکسته

 

آتش...

 

مقابل تو افتاد

مشتم

        باز...

 

کمر خم کن

عشقم را بردار

می تپد هنوز

                 قلبم

 

گره گره می شود وجودم

انگشتانت را بیانداز

گره بگشا -

 

من همه چیز را پس پشت نهادم

که اینجا

به خاکت افتادم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 17:0 توسط بهناز |


 

وقتی که مُردم

هیچ فرشته ای ندیدم

این نگاهم بود که به زاویه ی دیوار تمام شد

و گردنم که از غصه روی شانه ام  افتاد

 

آهای

تویی که چارپایه را سُراندی

از زیر پایم

هیچ ، چشمان مرا دیدی؟

چشمان سیاه مرا که  پر از دنیای تو بود...

 

من شاید روزی کودکی می داشتم

شاید-

آغوش من استراحت گاه امنی می شد

حتی برای تو

و تو می توانستی شاعر عاشقانه هایم باشی

و لالایی غمگنانه ای

برای کودکم...

 

من خدای را آبستنم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:20 توسط بهناز |


 

گفتند      سنگ

گفت      کوه

                صخره

                        گنجشک ها

 

گفتم      سنگسار

 

گفتند     زیبایی

 

گفت      زن

 

گفتم      ما

               من

                       تو

       گونه های سرخ من دستان گرم تو ، شرم ، ترس ،سنگسار

 

گفتند      عشق

 

گفت       آی عشق ، آغوش ، زنانگی و مردانگیم

                                                                لذت-

 

گفتم     بازوانش ، تمام وجودم...

         آی عشق

         آی این که می بارد ، باران سنگ است

         سنگ می بارد 

         آی  مرد ا ُم  ببینید از دستان شماست که می بارد

         آسمان عمریست که دستان شما ست

                                                       می بارد-

        به جرم زن بودنم ، زنانگی ام ، عشقم...

       اما من هنوز ایستاده ام ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:35 توسط بهناز |


سال هاست که در من غم ، جای خشم و نفرت را گرفته است ، از اینکه باید حقیقت را جوید و مستقیم توی صورت دیگران تف کرد خسته ام و غمگین انگار هیچکس دیگر زحمت فکر کردن و تحلیل کردن را به خود نمی دهد خوب البته زحمت بزرگی ست...!

چیزی از درون وادارم می کند که این کار نفرت انگیز جویدن و صریحا" پرتاب کردن در مورد مطلب قبلی انجام دهم...

تنهایی لغتی با وسعت یک کوچه ی بن بست نیست یا یک رنج شخصی از زندگی ، تنهایی حقیقتی است که به دلیل همان ترس معروف و همیشگی کسی جرأت فکر کردن به آن را ندارد و من هم به کسانی که توانایی رودررویی با این ترس را ندارند توصیه می کنم نخوانند...

خدا را چه کسانی معرفی کردند؟غیر از گله دارانی که از طلوع خورشید تا غروب آفتاب تنها به و به دور از دیگران به کاری که به طور جدی تنهایی را به رخ انسان می کشید مشغول بودند؟

چه چیز غیر از ترس از تنهایی خدا را آفرید؟

چه چیز غیر از ترس از تنهایی عشق را آفرید؟

اگر آدمی از آینده تنها و نا معلوم خویش نمی ترسید چه لزومی به تنازع بقا بود؟

بد نیست سری به یکی از سایت های فضایی معروف بزنید تا ببینید زمین مثل یک گرد کوچک سفید خیلی خیلی کوچک روی کهکشانی است که قطعا" پایان دنیا نیست و تنها کره ای که تا به حال شناخته شده با موجوداتی زنده مثل ما و تمام کهکشان هایی که بشر تا به حال توانسته آنها را بشناسد، با یک تخمین علمی فقط و فقط 4% کل هستی است و ما بقی...

یک نفر به من بگوید که این همه صرف نبوغ و وقت و پول برای پیدا کردن کره ای مشابه و موجودات زنده چه لزومی دارد اگر ما تنها نیستیم علم هم دست آخر باید دردی از درد های بشر را التیام دهد،این طور نیست؟!

این همه خود خواهی و انحصار طلبی و خواست نا محدود قدرت برای فرار از یک چیز است ، آن هم پذیرفتن تنهایی است و گرنه فرمانبردار و احساس مالکیت باید ارضا شدنی می بود .

نه ، ما چیزی می خواهیم که به ما حس بودن بدهد اگر کسی برا شنیدن و دیدن نباشد چه چیز می تواند باشد،چه چیز دیگری توانایی شدن پیدا می کند؟

به من بگویید زندگی بدون خدا و عشق و دیگران یعنی چه؟

اکنون خودتان می توانید موضوع را تا بی نهایت گسترش دهید ، ابته اگر جرأتش را دارید...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 23:22 توسط بهناز |