چیزی از درون وادارم می کند که این کار نفرت انگیز جویدن و صریحا" پرتاب کردن در مورد مطلب قبلی انجام دهم...
تنهایی لغتی با وسعت یک کوچه ی بن بست نیست یا یک رنج شخصی از زندگی ، تنهایی حقیقتی است که به دلیل همان ترس معروف و همیشگی کسی جرأت فکر کردن به آن را ندارد و من هم به کسانی که توانایی رودررویی با این ترس را ندارند توصیه می کنم نخوانند...
خدا را چه کسانی معرفی کردند؟غیر از گله دارانی که از طلوع خورشید تا غروب آفتاب تنها به و به دور از دیگران به کاری که به طور جدی تنهایی را به رخ انسان می کشید مشغول بودند؟
چه چیز غیر از ترس از تنهایی خدا را آفرید؟
چه چیز غیر از ترس از تنهایی عشق را آفرید؟
اگر آدمی از آینده تنها و نا معلوم خویش نمی ترسید چه لزومی به تنازع بقا بود؟
بد نیست سری به یکی از سایت های فضایی معروف بزنید تا ببینید زمین مثل یک گرد کوچک سفید خیلی خیلی کوچک روی کهکشانی است که قطعا" پایان دنیا نیست و تنها کره ای که تا به حال شناخته شده با موجوداتی زنده مثل ما و تمام کهکشان هایی که بشر تا به حال توانسته آنها را بشناسد، با یک تخمین علمی فقط و فقط 4% کل هستی است و ما بقی...
یک نفر به من بگوید که این همه صرف نبوغ و وقت و پول برای پیدا کردن کره ای مشابه و موجودات زنده چه لزومی دارد اگر ما تنها نیستیم علم هم دست آخر باید دردی از درد های بشر را التیام دهد،این طور نیست؟!
این همه خود خواهی و انحصار طلبی و خواست نا محدود قدرت برای فرار از یک چیز است ، آن هم پذیرفتن تنهایی است و گرنه فرمانبردار و احساس مالکیت باید ارضا شدنی می بود .
نه ، ما چیزی می خواهیم که به ما حس بودن بدهد اگر کسی برا شنیدن و دیدن نباشد چه چیز می تواند باشد،چه چیز دیگری توانایی شدن پیدا می کند؟
به من بگویید زندگی بدون خدا و عشق و دیگران یعنی چه؟
اکنون خودتان می توانید موضوع را تا بی نهایت گسترش دهید ، ابته اگر جرأتش را دارید...