بعد از ظهر سگی

خواب نیم روز

 

- در هزار توی رویاها محاط شده ام

شبح های سرگردانی

 می گردند

دور سرم

 

دیوار

 

ضربه

        ضربه

 

نشانه ی اشتباه

تفنگ شکسته

 

آتش...

 

مقابل تو افتاد

مشتم

        باز...

 

کمر خم کن

عشقم را بردار

می تپد هنوز

                 قلبم

 

گره گره می شود وجودم

انگشتانت را بیانداز

گره بگشا -

 

من همه چیز را پس پشت نهادم

که اینجا

به خاکت افتادم

 

وقتی که مُردم

هیچ فرشته ای ندیدم

این نگاهم بود که به زاویه ی دیوار تمام شد

و گردنم که از غصه روی شانه ام  افتاد

 

آهای

تویی که چارپایه را سُراندی

از زیر پایم

هیچ ، چشمان مرا دیدی؟

چشمان سیاه مرا که  پر از دنیای تو بود...

 

من شاید روزی کودکی می داشتم

شاید-

آغوش من استراحت گاه امنی می شد

حتی برای تو

و تو می توانستی شاعر عاشقانه هایم باشی

و لالایی غمگنانه ای

برای کودکم...

 

من خدای را آبستنم.