دون ژوان در جهنم (قسمت آخر)

 

دون ژوان      هه، همه ی این حرف ها کهنه است . نقطه ضعف تو دوست شیطان من ، این است که تو همیشه خرف بوده ای ، تو آدم را از چشم خود آدم نگاه می کنی ، برای آدم هیچ چیز خوشایند تر از این عقیده ای که تو درباره اش  داری نیست . آدم عاشق این است که خودش را خشن و بد بداند. اما آدم نه خشن است نه بد . کم دل است . به او بگو ظالم ، جانی ، دزد ، قالتاق ، تا برایت غش کند و دوستت بدارد و فخر بفروشد به اینکه در رگ هایش خون گردن کلفت ها و چپاولچی های تاریخ روان است. به او بگو درغگو ، دزد ، حداکثر از دستت به عنوان توهین به دادگاه شکایت می کند. اما به او بگو ترسو ، و آن وقت از خشم دیوانه می شود و برای این که این حقیقت گزنده را بپوشاند حتی به مرگ حاضر می شود . آدم برای هر کاری که می کند همه جوره دلیل می آورد جز یکی ، برای هر جنایتی که بکند همه جور بهانه می آورد جز یکی ، برای قصر در رفتن و آسوده ماندن همه جور التماس می کند جز یکی و آن هم ترسو بودن است – هرچند همه ی تمدنش روی همین ترسش بنا شده ، روی همین قبول و تسلیم پستش که اسمش را می گذارد محترمانه زندگی کردن.تحمل برای خر و قاطر هم حدی دارد اما آدمی چنان به پستی تن می دهد که پست بودنش دیگر برای آنهایی که پدرش را در می آورندهم نفرت انگیز می شود به حدی که آنها خودشان مجبور به عوض کردن آن می شوند.

 شیطان       کاملا" و این ها همان کسانی هستند که درشان چیزی پیدا کرده ای که اسمش را گذاشته ای نیروی زندگی.

 دون ژوان    البته ، و از همین جاست که شگفت انگیز ترین جای مطلب شروع می شود.

 مجسمه        و آن چه باشد؟

 دون ژوان   اینکه هر کدام از ین ترسو هارا با گذاشتن اندیشه ای در کله اش تبدیل می کنی به یک دلاور.

 مجسمه      چرند . من که یک کهنه سربازم به ترسویی اعتراف می کنم ترسو بودن برای همه هست اما ادعای گذاشتن اندیشه در کله کسی چرند و پرت است . در جنگ چیزی که برای جنگ کردن سرباز لازم است یک کمی خون گرم است و دانستن این که باختن خطر ناک تر است از بردن.

 دون ژوان    شاید برای همین است که جنگ ها بی فایده اند . اما آدم ها هیچ وقت بر ترس مسلط نمی شوند مگر تا آن زمانی که تصور کنند که جنگیدنشان برای از پیش بردن یک هدف عمومی ست – جنگیدن برای یک اندیشه ، به قول خودشان. چرا جنگدگان صلیبی دلاور تر از دزدان دریایی بودند؟چونکه می جنگیدند نه برای خودشان بلکه برای صلیب . چه نیرویی در برابر آنها پایداری می کرد؟ نیروی کسانی که می جنگیدند نه برای خودشام بلکه می جنگیدند برای اسلام.مسلمان ها اسپانیا را از ما گرفتند اگر چه ما برای هر اجاق و خانه ی خودمان می جنگیدیم . اما وقتی ما هم برای اندیشه ای جنگیدیم ، برای آن اندیشه ی نیرومند کلیسای جامع یا کاتولیک ، آنوقت ما دوباره آنها را بیرون کردیم و برگرداندیمشان به افریقا...عمر این اندیشه ی کلیساس جامع از عمر مذهب های متعارفی و صلیب و حتی این بازی بچه گانه بیشتر خواهد بود.هر اندیشه ای که بشر حاضر شود برایش جان بدهدیک ندیشه ی همه گیر یا کاتولیکی جامع است. وقتی که مرد اسپانیایی بالاخره بفهمد که از یک مسلمان بهتر نیست ، و پیغمبرش از محمد بهتر نیست ، آنوقت کاتولیک تر از همیشه از جا بلند می شود ، سر بر میدارد و روی سنگری در دو قدمی کوچه ی کثیف خانه اش است می میرد – به خاطر برابری و آزادی

.

.

آنچه مطرح است مرگ نیست بلکه ترس از مرگ است این مخلوقی که اسمش انسان است در کار های مربوط به خودش تا مغز استخوانش ترسو است برای یک اندیشه مثل یک قهرمان می جنگد. شاید این آدم به عنوان یک همسایه و همشهری فرومایه باشد اما همینکه متعصب شد خطرناک می شود. اگر به آدم کاری بدهند بکند ، که امروزه آن کار را خدا می دانند و فردا اسم های تازه دیگری بهش خواهند داد، آن وقت می بینید که برای انجام دادنش کاملا" کمر می بندد که اصلا" به فکر عاقبت و کار و نتیجه آن برای شخص خودش هم  نمی افتد.

.

.

به هر حال نیروی زندگی احمق است اما نه به اندازه ی نیروی مرگ و فساد به همین جهت زندگی است که می برد به هر صورت . برای بقای هر جور تمدنی لازم می شود که آن تمدن تفنگ بهتر و تفنگچی سیرتری را به وجود آورد.

 شیطان        نگفتم؟بقا نه موثر ترین ابزار زندگی بلکه موثر ترین وسیله ی مرگ است بالاخره رسیدی به حرف من؟

 دون ژوان    آیا قبول دارید که زندگی نیرویی است که برای سر و سامان دادن به خودش هزاران هزار تجربه و کوشش کرده است؟که ماموت و انسان ، موش و مگاتریوم ، مورچه و مگس و مراجع تقلید کلیسا همه شان کوشش هایی هستند برای اینکه نیروی خام را که زندگی است به صورت فرد های والاتر و بالاتر در آورد تا به فرد آرمانی و آرزوییبرسد که قدرت کامل و معرفت کامل داشته باشد و خطاناپذیر باشد و کلا" و کاملا" به خود عارف و آگاه باشد ، یعنی خلاصه ی کلام خدا...

.

.

زندگی می خواسته مغز بسازد ، ابزاری که به کمک آن بتواند نه فقط خودش را بشناسد بلکه خودش را بفهمد.

 شیطان       چرا زندگی باید به خودش دردسر بدهد که مغز درست کند؟چرا باید بخواهد که از خودش سر در بیاورد؟ چرا قانع نباشد به اینکه با خودش خوش باشد؟

 دون ژوان    بدون مغز ممکن است با خودشان خوش باشند اما ملتفت این خوش بودن که نمی شوند و ناچار همه ی لذت را از دست می دهند.

 مجسمه      راست است ، راست می گویی من با همین مغز خوشم دیگر نمی خواهم بدانم چرا.

 شیطان       در واقع بهتر هم هست ندانند . به تجربه می دانم که خوشی آدم  تاب این سبک سنگین کردن ها و فکر کردن ها را ندارد.

 دون ژوان    برای همین است که فکر آنقدر دور از پسند عامه است.اما برای این نیرویی که پشت سر آدم است ، برای زندگی ، فکر یک چیز لازم و ضروری است چون بدون آن آدم تا  به حد مرگ اشتباه می کند. حتی با وضعی که الان هست تا کنون فقط یک جور آدم را میان تضاد نفع ها و وهم ها همه حرمت گذاشته اند.

.

.

منظور من آدم فلسفی بود ستایش او را می کنم او که باتفکر خود می خواهد اراده ی درونی دنیا را پیدا کند . او که با ابداع می خواهد وسیله ی اجرای آن اراده را کشف کند ، او که با عمل به کمک ابزاری که بدین گونه کشف  کرده می خواهد کاری کند که آن اراده به فعل درآید . من از هر جور آدم دیگری خسته ام.

.

.

یک روز می آید که هدف بزرگ اصلی از تناسل آدمی ، آی ، از رساندن نسل آدمی به حد اعلائی که امروزه ابر مردی خوانده می شود ، آن هدفی که امروز در میان ابر و پوشش عشق و حجب و احتیاط پنهان است به میان نور بیاید و دیگر با ارضای هوس های انسانی اشتباه نشود ، با خواب و خیال نا ممکن پسر بچه ها و دختر بچه ها  درباره ی سعادت اشتباه نشود ؛ با حاجت پیر ها به مونس و پول اشتباه نشود . صیغه ی ازدواج در جمله های نا مفهوم و نیمه جویده نیاید ، شرف هوشمندانه و جدی بودن و حیثیت و اعتبار و قصد واقعی ازدواج را حرمت بگذارند . جفت ها ممکن است کاملا" غریبه باشند از همه نظر به جز امکان باروری که به خاطرش نیروی زندگی آنها را به یک نگاه در آغوش هم می اندازد.

فیلسوف سکاندار طبیعت است ف و فرق بین ما اینجاست . در جهنم بودن یعنی ول بودن ، در بهشت بودن یعنی سکان به دست داشتن – سوی هدف رفتن .

خدمت به نیروی زندگی این امتیاز را دارد  که در این میانه من دست کم مفلوک و دلفسرده نیستم .

دون ژوان به بهشت میرود برای زندگی...        

 

دون ژوان در جهنم (قسمت چهارم)

ابتدا به خاطر وقفه ی نسبتا" طولانی باید عذر خواهی کنم و از صبوریتان تشکر...

من تا اینجای نمایشنامه را گذاشتم برای آشنایی بیشتر با فضا و شخصیت ها اما تمام اینها برای این بود که به قسمت مناظره ی شیطان با دون ژوان برسیم جایی که فلسفه ی مرگ و زندگی از دیدگاه برنارد شاو و از زبان شیطان و دون ژوان  بیان می شود ...

 

بعد از پرسش آنا از شیطان در مورد اینکه هرکس که بخواهد می تواند به بهشت برود پاسخ می شنود :

 شیطان      بله ، کجای کتاب های مذهبی نوشته که میان محفل ما و بهشت سدی وجود دارد؟ اینکه معنای فاصله یعنی فاصله میان روحیه ی  شیطانی و ملکوتی . مثلا" در انگلستان میدان های اسب دوانی و سگ دوانی و همچنین تالار های موسیقی زیاد است، آنهایی که برای تماشای سگ دوانی و اسب دوانی می روند آزادند که نروند و به جایش اگر بخواهند به تالار های موسیقی بروند قانونی وجود ندارد که آنها را از این کار منع کند چون خود مردم همیشه می خواهند آزاد باشند و همه قبول دارند کنسرت موسیقی کلاسیک چیزی عالیتر ، متمدن تر ،شاعرانه تر، روشنفکرانه تر و صفا دهنده تر است تا سگ دوانی اما آیا عاشقان سگ دوانی و اسب دوانی تفریح خودشان را ول می کنند؟ نه، نه، آنها تمام آن دلمرده گی و افسردگی را که تیمسار در بهشت چشیده اند در تالار کنسرت پیدا می کنند.این است معنی آن گودال اگر فقط یک فاصله و گودال جسمی وجود داشت می شد رویش پل انداخت یا دست کم من میتوانستم برایشان رویش پل بیندازم دنیا پر از پل های شیطانی ست اما فاصله ی بی میلی گذر کردنی و ابدی است.

 در این میان آنا تصمیم می گیرد که به بهشت برود اما پدر و دون ژوان به او می گویند که جهنم مناسب تر است برای او و دون ژوان می گوید:

 دون ژوان     آنا جان تو عقلت کم است ...توبه در بهشت جایی ندارد بهشت جای اربابان راستی و واقعیت است برای همین است که من می خواهم به آنجا بروم.

.

.

دون ژوان    در آسمانی که من در طلبش هستم جز این چه مسرت دیگری؟ سعادت کار کمک به زندگی در نبردی که برای بالاتر رفتن دارد . ببین که زندگی چقدر خودش را به هدر می دهد ، در هم می پاشد، چه جور سر راه خودش سد می سازد ، و در نادانی و کوری خودش را خراب می کند . زندگی حاجت به مغز دارد . به این نیروی مقاومت ناپذیر ، تا مبادا در نادانی خودش پیش خودش مقاومت کند. آدم عالیترین معجزه بغرنجی است که زندگی تا کنون به آن رسیده ، پر شور ترین چیز زنده ای است که وجود دارد .، با شعور ترین همه موجودات است – و با این همه مغزش چقدر بیچاره است.آدم حماقتی است که از شناختن واقعیات زحمت و فقر ، شوم و شقی شده است ، خیالبافی است که گرسنگی کشیدن برایشان آسانتر است تا روبرو شدن به این واقعیات ، و اوهام را روی اوهام می ریزد تا واقعیت را بپوشاند، و آن وقت اسم خودش را ذکاوت و نبوق می گذارد و هر کدام از این دو جنبه اش دیگری را متهم به عیبی می کند که خودش دارد . حماقتش به تصورش لقب دیوانگی می دهد و تصورش بر حماقتش اسم نادانی می گذارد . در حالیکه ، افسوس ، همه معلومات پیش حماقت جمع شده است و همه هوش و ذکاوت ها پیش قوه تصور.

 شیطان      یک بار یک جای دیگر هم گفته بودم که آنچه عقل انسان برایش کرده است این بوده است که از هر حیوانی حیوان ترش کند . یک بدن خوب می ارزد به مغز های صد فیلسوف ترش کرده باد آلود.

 دون ژوان   فراموش کرده ای که اعلا بودن بدن بی مغز هم امتحان خودش را داده است . موجوداتی بسیار بزرگتر از انسان در هر زمینه  ، به جز مغز ، از این پیش بوده اند و از میان رفتند. مگاتریوم ، ایکتیوزورس بر زمین با قدم های هفت فرسنگی خود می گذشتند و روی روشنایی روز با بالهایی که به پهنای ابر ها بود پرده می کشیدند .

 شیطان     که انسان با این همه ادعای مغز داشتن خودش را کمتر خراب می کند؟ درازا و پهنای زمین را به تازه گی نگشته ای؟ من گشته ام و همه ی اختراعات شگفت انگیز آدمی را دیده ام ، بشنو تا بگویم که در هنر های زندگی آدمی چیزی نمی آفریند ، اما در هنر های مرگ دست طبیعت را هم از پشت می بندد ، و با کمک دانش شیمی و ماشین سازی همه قصابی های طاعون و وبا و گرسنگی را بوجود می آورد . آن دهاتی که امروز اغوایش کردم همان چیزی را می خورد و می نوشد که دهاتی های ده هزار سال پیش می خوردند و می نوشیدند در هزار قرن آنقدر فرق نکرده است که مد کلاه خانوم ها در عرض چند هفته ، اما همین دهاتی وقتی راه میافتد که کشتار کند دستگاه اعجوبه ای را به همراه بر می دارد که به ضرب یک نوک انگشت همه ی نیروها ی ناپیدای یک ملکول را چنان ول می کند که نیزه و تیر و زوبین اجدادش را می مالاند و پشت سر می گذارد . در هنر های صلح و آسایش آد  می کند و کودن است . من کارخانه ی پنبه ریسی و اینجور چیز هایش را دیده ام که اختراع و ساختنشان از عهده ی یک سگ حریص هم بر می آید اگر سگ به جای حرص خوراک حرص پول داشت . ماشین تحریر های قزمیت و لکوموتیو های پفال و دوچرخه های فزرتی اش را می شناسم. این ها عروسک و بازیچه اند در قیاس با اسلحه و زیر دریایی های اژدر افکنش . در ماشین های صنعتی انسان هیچ چیز نیست جز حرص و طمع . قلب آدمی پیش اسلحه اش است . آن نیروی شگفت انگیز زندگی که بهش می بالی نیروی مرگ است . آدم قدرتش را با معیار قدرت خراب کاریش می سنجد . مذهبش چیست؟ بهانه ای برای نفرت از من . قانونش چیست؟ بهانه ای برای اعدام تو . روش اخلاقیش چیست؟ صاحب اعتبار و موقعیت شدن ، بهانه ای برای برای مصرف کننده بودن بدون سازنده بودن. هنرش چیست؟ بهانه ای برای به چشم ستایش نگاه کردن به صحنه های سلاخی .سیاستش چیست؟ یا پرستش مستبدی چون مستبد قدرت کشتن دارد یا جنگ زرگری  پارلمانی.بنای لندنی را دیدم که هفت بچه داشت . فقط هفده پوند پول داشت و زنش همه آنرا خرج تششیع جنازه او کردو بعد دست بچه هایش را گرفت و رفت توی گدا خانه.حاضر نبود هفت شاهی خرج درس بچه هایش کند اما برای مرگ تمام دارو ندارش را خرج می کرداز فکر مرگ تصورشان به درخشش می آید، نیرویشان اوج می گیرد.جهنم جایی است بالاتر از قوه ی فهم این آدمها... اوه می توانم هزاران  نمونه برایتان بیاورم اما همه به همین نتیجه می رسد که نیرویی که به زمین حاکم است نیروی مرگ استو آن حاجت درونی که کمک کرد به کوشش زندگی که که می خواست خود را به صورت آدمی در آورد حاجت برای زندگی والاتر نبود و نیست بلکه برای دستگاه کار آمد تر ویرانی است. چیزی در ویرانگری مداومتر ، قسی تر و زیرک تر لازم بود و آن چیز انسان بود ، آفریننده ی غل و کند و دار، صندلی برقی ، شمشیر و توپ و گاز زهر آلود و از آن بالاتر ، عدالت ، وظیفه ، خاک پرستی و همه مسلک هایی که در زیر سایه شان حتی کسانی که آنقدر هوش دارند که آدم بمانند قانع می شوند که از همه ویرانگر ها ویران کننده تر شوند.  

سخنان دون ژوان را  در جواب شیطان در قسمت بعد که قسمت آخر نیز هست خواهیم خواند.

 

دون ژوان در جهنم (قسمت سوم)

 

در پی گفتگوها دون ژوان ، پیرزن را متوجه این موضوع می کند که در جهنم چون جسمی وجود ندارد پیرزن می تواند به هر سنی که بخواهند دیده شوند و پیرزن بیست و هفت سالگی را انتخاب می کند...

دون ژوان     دونیا آنا!

آنا               چه؟ مرا میشناسی؟

(یکدیگر را می شناسند بعد از کمی گفتگو...)

.

.

آنا               (با نرمی و لوندی) ژوان آیا راستی عاشقم بودی وقتی آنقدر بی ادبانه با من رفتار می کردی؟

دون ژوان     (بی صبرانه) اوه خواهش می کنم شروع نکن که از عشق حرف بزنی . اینجا از هیچ چیز حرف نمی زنند جز از عشق ، از زیباییش ، از مقدس بودنش ، از معنویتش ، از نمی دانم دیگر چه چیزش  - عذر می خواهم اما از این حرف ها خیلی دلم می گیرد. نمی دانند دارند چه می گویند . من میدانم . فکر می کنند به کمال عشق رسیده اند چون که دیگر جسم ندارند . این یعنی هرزه باشی اما توی  خیال توی تصور.

در این بین فرمانده به شکل مجسمه ی مرمری پایین می آید ( از بهشت ) با دخترش روبرو می شود به سختی اورا می شناسد...

 

مجسمه        من یک تصمیم بسیار مهم گرفته ام ، پسر جان ، اما اول بگو که رفیقمان شیطان کجاست؟ من باید در این باره با او مشورت کنم والبته آنا هم میل دارد با او آشنا شود.

آنا               تو داری برای من شکنجه آماده می کنی؟

دون ژوان    همه ی اینها خرافات است ، آنا دل داشته باش،یادت نرود شیطان آنقدر ها هم که می گویند سیاه نیست. بگذار صدایش بزنیم . 

شیطان         (با زنده دلی) مشعوفم که دوباره به دیدار فرمانده نامدار مفتخر می شوم (بعد به سردی) چاکرم،دون ژوان . (با ادب) خانم غریبه ؟ تعظیم عرض کردم .

.

.

.

شیطان روی سخنش با آنا ست و در جواب به اینکه او می گوید شما در قلب مردم تسلیم شیطان حکومت می کنید می گوید:

مرا شرمنده لطفتان می فرمایید ، سرکار علیه ، اما اشتباه کردید . درست است که دنیا کارش بدون من نمی چرخداما هیچ وقت  هم سپاس حق مرا ندارد. دنیا در دل خودش به اطمینان ندارد و از من بدش می آید دوستی و تمایل هایش بیشتر برای فقرا است و گرسنگی تن و محرومیت دل . من به او می گویم طرفدار شادی باش ، طرف دار عشق و خوشی و زیبایی باش...

 

دون ژوان      (انگار نزدیک است بالا بیاورد حرف شیطان را می برد )

ببخشید من رفتم . می دانید تحمل این حرف ها را ندارم.

شیطان          شنیدید تیمسار ؟ آخر این چه تقدیری  بود که آدم خود پسند و سردی مثل او را بفرستند به قلمرو من و سرکار را بفرستند به کاخ های یخ زده ی بهشت؟

.

.

مجسمه         من همین امروز تصمیم گرفتم که همین کار را بکنم(بیایم به جهنم برای ماندن)

شیطان        (می رود به طرف دون ژوان) تو اصلا" روح و ذوق نداری . تو به ما نمی سازی اینجا را مناسب خودت نمی بینی.یکباره برو به بهشت جای مناسب برای تو آنجاست . برای تغییر آب و هوا هم که شده برو... 

آنا              مگر هر کس که بخواهد می تواند برود بهشت؟

شیطان        چه چیز جلوش را می گیرد؟

آنا             هرکه بخواهد می تواند؟من می توانم اگر بخواهم؟

شیطان       (به لحن سرزنش)البته ، اگر سلیقه شما هم اینجور باشد

 

دون ژوان در جهنم (قسمت دوم)

 

پیرزن          ببخشید ، من خیلی تنهام – این جا هم خیلی بدجوریست

 

دون ژوان      تازه آمده اید؟

 

پیرزن          بله گمان می کنم امروز صبح مردم ، توی رختخوابم بودم و خانواده ام دور و برم بودند چشمهام را دوخته بودم به صلیب ، بعد تاریک شد و وقتی که روشنی برگشت همین  روشنی بود که درش راه می روم اما هیچ چیزی نمی بینم . ساعت هاست که توی این تاریکی وحشتناک سرگردانم .      

 

 دون ژوان    آه ، هنوز حس زمان را گم نکرده اید؛ اما توی ابدیت به همین زودی ها گمش می کنید.

 

پیرزن         کجا هستم؟

 

دون ژوان     جهنم

 

پیرزن          جهنم؟به چه جرأت این را می گویی؟نمی دانی با کی داری حرف می زنی؟من یک خانومم ُ دختر با ایمان کلیسا هستم.

 

دون ژوان      شک ندارم

 

پیرزن           اما من با کمال صداقت توبه کرده ام به بیشتر از آنچه که واقعا" گناهکار بوده ام

 

دون ژوان      به هر حال سنیورا ، خواه از روی سهو باشد یا باز قصد،سرکار مسلما" محکوم به جهنم اید مثل من.

                  

پیرزن          (از سر اعتراز) آه ، مرا بگو که می توانستم بدکار تر باشم ، همه نیکو کاری های من به هدر رفت ؟  دور از انصاف است.

 

دون ژوان      نه به شما واضحا" و کاملا" گفته بودند. برای کارهای بدتان توبه پیش کشیش ، یعنی رحم بدون عدالت؛ برای کارهای خوبتان هم عدالت بدون رحم . ما اینجا آدمهای خوب زیاد داریم.

.

.

.

.

.

 

پیرزن          بهت گفتم بیچاره من در جهنم نیستم

 

دون ژوان      از کجا می دانید؟

 

پیرزن          چون دردی حس نمی کنم

 

دون ژوان      آه ، پس اشتباه نشده . شما را دانسته به لعنت گرفتار کرده اند .

 

پیرزن           از کجا می گویی؟

 

دون ژوان       چون جهنم ، خانوم ، جایی برای خبیث هاست ؛ خبیث ها در آن راحتند ، چون برای  آنها   است  که ساخته شده ، شما می فرمایید دردی حس نمی کنید ، من هم نتیجه می گیرم سرکار از کسانی هستید که جهنم برای آنها ست.

 

پیرزن            تو خودت دردی حس نمی کنی؟

 

دون ژوان       من از خبیث ها نیستم ، خانم. به همین جهت جهنم مرا کلافه می کند.

 

پیرزن            از خبیث ها نیستی؟خودت گفتی که آدم کشتی

 

دون ژوان       جنگ تن به تن بود.من شمشیرم را توی تن پیرمردی فرو کردم که می خواست شمشیرش را توی تن من فرو کند.

 

پیرزن            اگر مرد محترمی بوده ای که آدم کشی نمی شود.

 

دون ژوان       پیرمرد گفت آدم کشی بوده چون می خواسته ، آنجور که خودش می گفت ، از ناموس دخترش دفاع کند. مقصودش از این حرف این بود که چون من احمقانه عاشق دخترش شده بودم و به دخترش هم گفتم که عاشقم ، دختر فریاد کشید ، و پدر هم بعد از اینکه به من فحش ها داد خواست مرا بکشد.

 

پیرزن           پس تو هم مثل همه مردها بودی ، چشم چران و آدم کش.

 

دون ژوان       با این همه من و شما هر دو اینجا و با هم هستیم .

 

پیرزن          گوش کن پدر من هم به دست آدم خاک بر سری مثل تو کشته شد ... پدرم شمشیر کشید چون شرافتش حکم می کرد ، از پا در آمد این هم پاداش شرافت بود.من که اینجا هستم و  تو می گویی اینجا جهنم است این هم پاداش وظیفه شناسی من بود؟ آیا توی آسمان عدالت نیست؟

 

دون ژوان      نه ، اما در جهنم هست. آسمان و بهشت خیلی بالاتر از این جور شخصیت های عاطل انسانی است . مقدم شما سر کار خانم ، در جهنم است که گرامی است . جای شرافت و وظیفه و عدالت و دیگر فضایل مرگبار است ، همه ی شرارت ها و خباثت های روی زمین به اسم این هاست که به کار برده می شود ، پس کجا بهتر از جهنم برای پاداش  دادن به آنها ست؟ نگفتم که آنها واقعا" به لعنت گرفتاراند ، در جهنم در راحت و رفاه اند.

 

پیرزن          تو اینجا راحتی؟

 

دون ژوان      نه ، و همین است معمایی که در ظلمت با آن کلنجار می روم. چرا من اینجا هستم؟ من که به همه ی وظیفه ها پشت پا زدم ، همه ی شرافت ها را لگد کوب کردم و به همه ی عدالت ها خندیدم...   

    

دون ژوان در جهنم (قسمت اول)

 

 

به تازه گی نمایشنامه ای خوندم که از نوشتن اون نتونستم سر باز بزنم دون ژوان  در جهنم نوشته ی  برنارد شاو و به ترجمه ی ابراهیم گلستان در سال 2534(اواسط دهه ی پنجاه خورشیدی) که در زمستان همان سال در تئاتر کوچک تهران بازی شد این یکی از زیبا ترین و بی نظیر ترین داستانهایی بود که خونده بودم.

خلاصه ای ازاین نمایشنامه  رو در چند قسمت می گذارم و لذتم رو تقسیم می کنم.

 

 

دون ژوان اعیان زاده ی بوده است از مردم  قرون وسطی، شاید.شاید هم تنها تصویری و مثالی بوده است از تجسم شور حیات و حس جسم، زاییده ی ذهن مشترک مردم در زمینه ی یک تمدن مسیحی، مانند دکتر فاستوس، که او هم یا دانشمندی بوده است از مردمان همان قرون وسطی ، و یا تنها تصوری و مثالی از تجسم تفکر در حیات- و او هم در زمینه ی یک تفکر مسیحی. برای همین هر گاه یادی از شیطان و وابستگی به دنیای دوزخی همراه بوده است، چون آن مذهب و آن تمدن توقع ایمان بی گفتگو و بی پرسش را می داشت، و هر پرسش و یا هر بستگی به جسم و اندیشه را ضدیتی به مذهب و به ایمان تلقی می کرد و از آن معنی بستگی به نیروهای ضد مذهب ، به شیطان را می گرفت و این روال رایج هر جور خشک اندیش است،در هر زمان و به هر رنگ بی فکری.

دون ژوان عنوان و نام قهرمان اپرای بزرگ موتسارت است که در زیر اسم ایتالیایی – که زبان اصلی گفته های این اپرا است – " دون جووانی" را،حتی،بزرگترین اثر هنری ممکن انسان شمرده اند (کیرکه گورد در "یا این، یا آن").

اپرای موتسارت با این آغاز می شود که دون ژوان زنی را ، به گفته ی مرسوم روز نامه ها  ی امروز "اغفال" کرده است، و زن به روش مرسوم دیرینه،از اینکه دامان عفتش لکه دار شده  است  داد و فریاد به راه انداخته است. دون ژوان  می خواهد از معرکه بیرون برود ، اما در این میانه فرمانده ی نظام که پدر بانوی آلوده دامن است سر می رسد،و به دون ژوان تکلیف نبرد تن به تن می کند. دون ژوان که حوصله ی این جور درگیری های تن به تن را ندارد هی به فرمانده می گوید ول کن ، اما فرمانده ول کن نیست ، و چون که حرفه اش نظام و دادن فرمان است هی فرمان می دهد بجنگ.در جنگ همچنان که می دانیم معمولا" کسی کشته یا زخمی می شود اینجا فرمانده دستخوش هر دو احتمال می گردد. در آخر های اپرا روزی گذر  دون ژوان، که به حال گریز از گیر و دار معرکه ی عشق دیگری است ، می افتد به گورستان. در گورستان فرمانده ی مدافع ناموس ، مالکیت تن، اکنون به عز و حرمت کامل در گور خوابیده است، و روی گور یک مجسمه از او به هیأت برجسته ای بر پا است.اما مجسمه ی روی گور ، انگار نیروی شماتت و اخلاق خرده گیری عمومی ، با دیدگان آتشبار در دون ژوان به غضب خیره می شود . پیغام و واکنش دون ژوان برابر خشم مجسمه ، دعوت از اوست به میهمانی و شب که می رسد مجسمه در واقع برای شام می آید، البته از مجسمه گذشته است که سور چران باشد قصد مجسمه از آمدن به میهمانی گرفتن توبه است از دون ژوان ، و وادار کردنش به قبول قرار های سنت مرسوم. او دون ژوان را به مائده های بهشت مژده می دهد – بهشت خودش،ناچار.اما دون ژوان می داند چه می خواهد، و پیش آن همه اصرار پیرمرد مرمری ، تنها جواب او نه است. او از مردن نمی ترسد حتی حاضر به رفتن از دنیا ست اما حاضر به توبه و قبول نظم حاکم نیست.اینکه ضوابط آن نظم جاری او را چگونه قضاوت کند برای او مهم نمی توان بود ، او معیار های تازه ای دارد. وقتی نتیجه و معنای زندگی را محدود در حدود جسم نگیریم ، در هم شکسته گشتن یک جسم را نمی توان تلافی و سدی  برابر  روییدن و تولد ورشد و نمای فکر ، یا فکر او ، تلقی کرد.جسم در هر حال چیزی ست زودتر شکستنی، اما اندیشه است که می ماند- می ماند تا اندیشه های تازه تری را به آستان کار بیاورد. پس وقتی مجسمه به دون ژوان خطاب می کند "قالتاق" جواب دون ژوان این است "احمق" آخر زمین به لرزه می افتد و شعله های دوزخی از هر طرف زبانه می کشند تا دون ژوان را که همچنان به طغیان وفادار است در خود فرو برند.

موتسارت " دون جووانی"  را اول در همین جا به پایان برد اما در ظاهر نیاز به پایان خوش به حد ذوق تماشاگر ، در واقع حاجت به کوفتن در تی پایی دیگری به سنت بی بته بودن و باری به هر جهت کاری، حاجت به  نقض سنت تسلیم در پیش اقتضای هرچه آسان است هر وقت کاری درست دشوار بنماید، او را وادار کرد پایان دومی برای این اثر بنویسد.

در این قسمت وقتی که بانوی معشوق دون ژوان بعد از گذشتن پنجاه سال از روزی که دون ژوان پدر را کشت عمرش را به ما داده است دارد وارد می شود جهنم آنجا بر خورد می کند به دون ژوان . این قسمت در حقیقت یک نمایش و یک داستان نیست یک درگیری مفصل در باره ی مسایل فکری ست.

در این رویا چهار نفر روی صحنه می آیند: دون ژوان ، آنا ، فرمانده و همچنین شیطان زیرا که شیطان در هر حال صاحب خانه است،آنا زنی است عادی و معمولی،فرمانده تجسم سالوس است،پر افاده و باد آلود نا آشنا به اندیشه ، ترسان از اندیشه و گرچه با ریا و تقلب مقیم بهشت است اما بهشت دلش را می آزارد.اما ژوان مست شور زنده بودن بود به حد تازهای از نشئه شعور رسیده است او حاصل پیام زندگانی بود اکنون پیام آور تازه ای از زندگانی نو دارد او اندیشمند و جوینده انسان برتر است.

شیطان هم که شیطان است مردی متین و مزور، با رخت خوش برش و ظاهری شاداب ظاهری فعال و فارغ با خونسردی و از کوره در رفتن هایی که ظاهریست و همواره خوب و سنجیده استو یقین دارد پشت بازی و بازیچه هایش هیچ چیز نیست تاب تحمل مردان قرص را ندارد و خرده پاها برای او کافی هستند.پهنای خط حدفاصل این شیطان با انسانی که رو به تعالی است چندان نیست شاید بخت ، اما حتما" یک هوش تند و یک اراده ی پاکیزه لازم است تا در سمت آدم متعالی بتوان ماند، بتوان همچنان دوام آورد.

جرجبرنارد شاو این را در اوج دوره ای که به "دوران خوش" (la Belle Epoque )  شناخته اندش پیش از فروید، پیش از ارایه ی فرضیه ی نسبیت، پیش از حوادث جنگ جهانی اول ، پیش از فاشیسم و بلزن و مایدانک، پیش از مبارزه ی زن برای حق مساوات، در حد تئاتر هم پیش از تمام ابستراکسیون های امروزی نوشته است.

این بود جورج برنارد شاو- مردی که وصف خود را چنین می کرد: " در کنارم شرف است و انسانیت، در سرم هوش ، در دستم مهارت ، و در قصدم زندگانی والاتر".