دون ژوان در جهنم (قسمت آخر)
دون ژوان هه، همه ی این حرف ها کهنه است . نقطه ضعف تو دوست شیطان من ، این است که تو همیشه خرف بوده ای ، تو آدم را از چشم خود آدم نگاه می کنی ، برای آدم هیچ چیز خوشایند تر از این عقیده ای که تو درباره اش داری نیست . آدم عاشق این است که خودش را خشن و بد بداند. اما آدم نه خشن است نه بد . کم دل است . به او بگو ظالم ، جانی ، دزد ، قالتاق ، تا برایت غش کند و دوستت بدارد و فخر بفروشد به اینکه در رگ هایش خون گردن کلفت ها و چپاولچی های تاریخ روان است. به او بگو درغگو ، دزد ، حداکثر از دستت به عنوان توهین به دادگاه شکایت می کند. اما به او بگو ترسو ، و آن وقت از خشم دیوانه می شود و برای این که این حقیقت گزنده را بپوشاند حتی به مرگ حاضر می شود . آدم برای هر کاری که می کند همه جوره دلیل می آورد جز یکی ، برای هر جنایتی که بکند همه جور بهانه می آورد جز یکی ، برای قصر در رفتن و آسوده ماندن همه جور التماس می کند جز یکی و آن هم ترسو بودن است – هرچند همه ی تمدنش روی همین ترسش بنا شده ، روی همین قبول و تسلیم پستش که اسمش را می گذارد محترمانه زندگی کردن.تحمل برای خر و قاطر هم حدی دارد اما آدمی چنان به پستی تن می دهد که پست بودنش دیگر برای آنهایی که پدرش را در می آورندهم نفرت انگیز می شود به حدی که آنها خودشان مجبور به عوض کردن آن می شوند.
شیطان کاملا" و این ها همان کسانی هستند که درشان چیزی پیدا کرده ای که اسمش را گذاشته ای نیروی زندگی.
دون ژوان البته ، و از همین جاست که شگفت انگیز ترین جای مطلب شروع می شود.
مجسمه و آن چه باشد؟
دون ژوان اینکه هر کدام از ین ترسو هارا با گذاشتن اندیشه ای در کله اش تبدیل می کنی به یک دلاور.
مجسمه چرند . من که یک کهنه سربازم به ترسویی اعتراف می کنم ترسو بودن برای همه هست اما ادعای گذاشتن اندیشه در کله کسی چرند و پرت است . در جنگ چیزی که برای جنگ کردن سرباز لازم است یک کمی خون گرم است و دانستن این که باختن خطر ناک تر است از بردن.
دون ژوان شاید برای همین است که جنگ ها بی فایده اند . اما آدم ها هیچ وقت بر ترس مسلط نمی شوند مگر تا آن زمانی که تصور کنند که جنگیدنشان برای از پیش بردن یک هدف عمومی ست – جنگیدن برای یک اندیشه ، به قول خودشان. چرا جنگدگان صلیبی دلاور تر از دزدان دریایی بودند؟چونکه می جنگیدند نه برای خودشان بلکه برای صلیب . چه نیرویی در برابر آنها پایداری می کرد؟ نیروی کسانی که می جنگیدند نه برای خودشام بلکه می جنگیدند برای اسلام.مسلمان ها اسپانیا را از ما گرفتند اگر چه ما برای هر اجاق و خانه ی خودمان می جنگیدیم . اما وقتی ما هم برای اندیشه ای جنگیدیم ، برای آن اندیشه ی نیرومند کلیسای جامع یا کاتولیک ، آنوقت ما دوباره آنها را بیرون کردیم و برگرداندیمشان به افریقا...عمر این اندیشه ی کلیساس جامع از عمر مذهب های متعارفی و صلیب و حتی این بازی بچه گانه بیشتر خواهد بود.هر اندیشه ای که بشر حاضر شود برایش جان بدهدیک ندیشه ی همه گیر یا کاتولیکی جامع است. وقتی که مرد اسپانیایی بالاخره بفهمد که از یک مسلمان بهتر نیست ، و پیغمبرش از محمد بهتر نیست ، آنوقت کاتولیک تر از همیشه از جا بلند می شود ، سر بر میدارد و روی سنگری در دو قدمی کوچه ی کثیف خانه اش است می میرد – به خاطر برابری و آزادی
.
.
آنچه مطرح است مرگ نیست بلکه ترس از مرگ است این مخلوقی که اسمش انسان است در کار های مربوط به خودش تا مغز استخوانش ترسو است برای یک اندیشه مثل یک قهرمان می جنگد. شاید این آدم به عنوان یک همسایه و همشهری فرومایه باشد اما همینکه متعصب شد خطرناک می شود. اگر به آدم کاری بدهند بکند ، که امروزه آن کار را خدا می دانند و فردا اسم های تازه دیگری بهش خواهند داد، آن وقت می بینید که برای انجام دادنش کاملا" کمر می بندد که اصلا" به فکر عاقبت و کار و نتیجه آن برای شخص خودش هم نمی افتد.
.
.
به هر حال نیروی زندگی احمق است اما نه به اندازه ی نیروی مرگ و فساد به همین جهت زندگی است که می برد به هر صورت . برای بقای هر جور تمدنی لازم می شود که آن تمدن تفنگ بهتر و تفنگچی سیرتری را به وجود آورد.
شیطان نگفتم؟بقا نه موثر ترین ابزار زندگی بلکه موثر ترین وسیله ی مرگ است بالاخره رسیدی به حرف من؟
دون ژوان آیا قبول دارید که زندگی نیرویی است که برای سر و سامان دادن به خودش هزاران هزار تجربه و کوشش کرده است؟که ماموت و انسان ، موش و مگاتریوم ، مورچه و مگس و مراجع تقلید کلیسا همه شان کوشش هایی هستند برای اینکه نیروی خام را که زندگی است به صورت فرد های والاتر و بالاتر در آورد تا به فرد آرمانی و آرزوییبرسد که قدرت کامل و معرفت کامل داشته باشد و خطاناپذیر باشد و کلا" و کاملا" به خود عارف و آگاه باشد ، یعنی خلاصه ی کلام خدا...
.
.
زندگی می خواسته مغز بسازد ، ابزاری که به کمک آن بتواند نه فقط خودش را بشناسد بلکه خودش را بفهمد.
شیطان چرا زندگی باید به خودش دردسر بدهد که مغز درست کند؟چرا باید بخواهد که از خودش سر در بیاورد؟ چرا قانع نباشد به اینکه با خودش خوش باشد؟
دون ژوان بدون مغز ممکن است با خودشان خوش باشند اما ملتفت این خوش بودن که نمی شوند و ناچار همه ی لذت را از دست می دهند.
مجسمه راست است ، راست می گویی من با همین مغز خوشم دیگر نمی خواهم بدانم چرا.
شیطان در واقع بهتر هم هست ندانند . به تجربه می دانم که خوشی آدم تاب این سبک سنگین کردن ها و فکر کردن ها را ندارد.
دون ژوان برای همین است که فکر آنقدر دور از پسند عامه است.اما برای این نیرویی که پشت سر آدم است ، برای زندگی ، فکر یک چیز لازم و ضروری است چون بدون آن آدم تا به حد مرگ اشتباه می کند. حتی با وضعی که الان هست تا کنون فقط یک جور آدم را میان تضاد نفع ها و وهم ها همه حرمت گذاشته اند.
.
.
منظور من آدم فلسفی بود ستایش او را می کنم او که باتفکر خود می خواهد اراده ی درونی دنیا را پیدا کند . او که با ابداع می خواهد وسیله ی اجرای آن اراده را کشف کند ، او که با عمل به کمک ابزاری که بدین گونه کشف کرده می خواهد کاری کند که آن اراده به فعل درآید . من از هر جور آدم دیگری خسته ام.
.
.
یک روز می آید که هدف بزرگ اصلی از تناسل آدمی ، آی ، از رساندن نسل آدمی به حد اعلائی که امروزه ابر مردی خوانده می شود ، آن هدفی که امروز در میان ابر و پوشش عشق و حجب و احتیاط پنهان است به میان نور بیاید و دیگر با ارضای هوس های انسانی اشتباه نشود ، با خواب و خیال نا ممکن پسر بچه ها و دختر بچه ها درباره ی سعادت اشتباه نشود ؛ با حاجت پیر ها به مونس و پول اشتباه نشود . صیغه ی ازدواج در جمله های نا مفهوم و نیمه جویده نیاید ، شرف هوشمندانه و جدی بودن و حیثیت و اعتبار و قصد واقعی ازدواج را حرمت بگذارند . جفت ها ممکن است کاملا" غریبه باشند از همه نظر به جز امکان باروری که به خاطرش نیروی زندگی آنها را به یک نگاه در آغوش هم می اندازد.
فیلسوف سکاندار طبیعت است ف و فرق بین ما اینجاست . در جهنم بودن یعنی ول بودن ، در بهشت بودن یعنی سکان به دست داشتن – سوی هدف رفتن .
خدمت به نیروی زندگی این امتیاز را دارد که در این میانه من دست کم مفلوک و دلفسرده نیستم .
دون ژوان به بهشت میرود برای زندگی...